تام گفت: «من از نجات جهان حرف نميزنم. الآن در شرايطي هستم كه فقط ميخواهم خودم را نجات بدهم، و بعضي از آنهايي كه دوست دارم. مثل تو ناتان و تو هري.»
هري گفت: «چرا اين قدر گرفتهاي جوان؟ داري بهترين شامي را ميخوري كه در چند سال اخير گيرت آمده...»
تام: «قبول ندارم. شما هم به اندازهاي احساس بدبختي ميكنيد.»
ناتان: «هري درست ميگويد، تام. اوضاع آنقدرها هم بد نيست.»
تام: «اين طور نيست. اوضاع بسيار هم بد است، شايد از بد هم بدتر است.»
هري: «لطفا توضيح بده. منظورت از اوضاع چيست؟ من ديگر نميدانم داريم دربارهي چه صحبت ميكنيم.»
تام: «از دنيا حرف ميزنيم. از حفرهي درشت سياهي كه اسمش را گذاشتهايم دنيا.»
هري: «آه، دنيا. خوب معلوم است. بايد بر زبان آورد؟ دنيا بوي گند ميدهد. اين را همه ميدانند. اما تا آنجا كه ميتوانيم در تلاشيم كه از آن دوري كنيم، غير از اين است؟»
تام: «نه، تا خرخره در آن فرو رفتهايم؛ چه بخواهيم، چه نخواهيم. از همه طرف ما را احاطه كرده است و هر بار كه سر بالا ميكنم تا آن را بنگرم، از نفرت لبريز ميشوم. از غم و نفرت... و اين كه اين مملكت دارد به جاي تحملناپذيري تبديل ميشود... موفقيت سرمايهداري بيآنكه هيچ چيز جلودارش باشد... ديگر نميتوانم تحمل كنم آقايان، ميخواهم راهم را بكشم و بروم.»
هري: «بروي؟ كجا بروي؟ به كرهي ژوپيتر؟ به پلوتون؟ به كرهاي دركهكشاني ديگر؟ بيچاه تام، تك و تنها، مثل شازده كوچولو روي سنگش در وسط فضا.»
---------------------------------------------------------------------
خداوند با دستان تو ستمگران را ميكُشد،
شعائر دين را باز ميگرداند،
آفاق جهان را روشن ميسازد،
آرامش و صلح را از كران تا كران برقرار ميكند،
كودكي كه در گهواره آرميده آرزو ميكند كه بتواند به سوي تو بشتابد،
وحشيان صحرا آرزو ميكنند كه بتوانند به سويت راهي يابند،
اقطار و اكناف جهان سبز و خرم ميشود،
بنیان حق استوار ميشود...
هر كسي به خدا توكل كند، خداوند او را بس است. خداوند امر خود را به پايان ميرساند.