تبليغاتX
گاهی باید بنویسم...

گاهی باید بنویسم...

حکیمانه

امروز استاد راهنمایم یک جمله‌ی حکیمانه گفت:

The earth is flat, but locally.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اسفند 1388ساعت 8:45  توسط مجتبی  | 

پروژه

پس از دو سال، پروژه‌ای به انجام رسید که به جرأت ادعا می‌کنم یکی از سخت‌ترین پروژه‌های زندگی‌ام بود: «ادامه‌تحصیل» این پروژه فازهایی داشت، که برای این که فراموش نکنم برای انجام آن چه کرده‌ام، آن‌ها را اینجا می‌نویسم:

فاز یک: تحقیق، مشورت و تصمیم‌گیری در مورد سؤالاتی چون: آیا به تحصیل ادامه دهم؟ در خارج از کشور یا داخل؟ اگر خارج، آیا ازدواج کنم؟ سپس در میان گذاشتن موضوع با اطرافیان.

فاز دو: گرفتن مدرک زبان، پرداخت تعهدها و دریافت دانش‌نامه و ریز نمرات، درست کردن رزومه

فاز سه: جستجو برای یافتن دانشگاه خوب و استاد خوبتر، مکاتبه با استاد، گرفتن پذیرش از استاد

فاز سه و نیم: ارسال مدارک برای خدمت سربازی، تمدید تاریخ اعزام

فاز چهار: تهیه‌ی مدارکی چون توصیه‌نامه‌ی علمی و نوشتن دلایل و انگیزه‌ها (SOP) برای ارسال به دانشگاه، پرداخت هزینه‌ی درخواست بررسی مدارک، ارسال مدارک

فاز پنج: دریافت نامه‌ی پذیرش دانشگاه، تأیید دانشگاه و نامه‌ی پذیرش توسط وزارت علوم، معرفی به سازمان وظیفه‌ی عمومی (نظام وظیفه، ن.و.) توسط وزارت علوم

فاز شش: تأیید داشتن شرایط برای خروج و ادامه‌تحصیل در ن.و.، معرفی به بانک برای پرداخت وثیقه توسط ن.و.، تهیه‌ی مبلغ وثیقه، انجام امور بانکی و دریافت نامه‌ی سپردن وثیقه در بانک، تأیید وثیقه در ن.و.، معرفی به وزارت علوم

فاز هفت: معرفی به اداره‌ی کل گذرنامه توسط وزارت علوم، تأیید داشتن شرایط برای دریافت گذرنامه توسط اداره‌ی کل، مراجعه به مراکز دولت الکترونیک برای دریافت گذرنامه، دریافت گذرنامه

فاز هشت: تهیه‌ی مدارک لازم برای سفارت، ترجمه‌ی رسمی مدارک لازم برای سفارت، مراجعه به سفارت و تحویل مدارک، دریافت مدارک معاینات پزشکی از سفارت، انجام معاینات و آزمایش‌های پزشکی، ارسال نتایج معاینات توسط پزشک، تحویل مدارک تکمیلی به سفارت، دریافت ویزا

فاز هشت و نیم: مکاتبه با دانشگاه برای دریافت اجازه‌ی شروع دوره با تأخیر، مراجعه به وزارت علوم و دریافت نامه‌ی خروج با تأخیر، مراجعه به اداره‌ی گذرنامه و دریافت اجازه‌ی خروج

فاز نه: تهیه‌ی ملزومات سفر، تهیه‌ی بلیت، بستن چمدان، پرواز

چند نکته را به خودم تذکر می‌دهم:

۱- انجام این کارها بدون حمایت‌های پدر و مادرم غیر ممکن بود، علیرغم این که جدایی از فرزندشان برایشان سخت بود. (و من این را در لحظه‌ی خداحافظی بسیار دیدم) از همین جا دستشان را می‌بوسم و... (ماندم به جای این سه نقطه چه بنوسیم!)

۲- همسرم نیز نقش بسزایی در این امر داشت، بارها و بارها مرا تشویق نمود و من سختی تحمل سختی‌ها را با او قسمت کردم.

۳- از برادر کوچکم هم تشکر می‌کنم که بعضی از کارهای تهران را او انجام داد و گاهی نیز مزاحمش می‌شدم.

۴- همه‌ی این مراحل و فازها به همین راحتی انجام نمی‌شد، چه بسیار مراحلی که از ابتدا ناممکن می‌نمود و چه بسا افراد مسئولی که می‌گفتند: «نمی‌شود.» مثلا برای تمدید تاریخ اعزام به خدمت، اول به ن.و. شهر خودمان رفتم، سرهنگی که معاون ن.و. آنجا بود، گفت: «نمی‌شود،» ولی در ن.و. تهران شد.

مثلا دیگر با حدود هشتاد استاد از ده دوازده دانشگاه خوب و معمولی بارها مکاتبه کردم. نمی‌شد، تقریباً ناامید شده بودم. اما شد.

مثلا دیگرتر اولین باری که به سفارت مراجعه کردم، آقایی که آنجا ظاهراً نگهبان بود، گفت: «آقا دیر آمدی، مهلت تمام شده است، نمی‌شود،» ولی شد.

۵- خیلی از مراحل دیگر نیز جزئیات فراوانی دارد که از آن صرف نظر می‌کنم. اما برای این که یادم نرود، می‌نویسم که شاید حدود چهل بار به اداره‌ی آموزش دانشگاه مراجعه کردم؛ و یا برای بلیت پرواز ده بار به آژانس مسافرتی.

۶- از آنجایی که من در تهران زندگی نمی‌کردم، برای انجام این فازها نه بار به تهران سفر کردم. پست «اتوبوس» نتیجه‌ی همین سفرهاست. یاد ساعاتی که در صف لیست انتظار بلیت قطار طی کردم، به‌خیر!

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت 10:1  توسط مجتبی  | 

اتوبوس

سوار شدن به اتوبوس در ترمینال جنوب تهران (و احتمالا در بسیاری ترمینال‌های دیگر کشور ما) دو راه دارد:
اول آن است که مثل آدم‌های باکلاس به ساختمان ترمینال وارد شوید و از یکی از ده‌ها تعاونی بلیط خریداری کنید. در این روش شما مثلا ساعت 3:10 به باجه‌ی تعاونی 5 که آقایی از درون آن فریاد می‌زند: «مشهد، مشهد الآن...» مراجعه می‌کنید. از آقای فروشنده‌ی بلیط می‌پرسید: «آقا! این اتوبوس کی حرکت می‌کنه؟» فروشنده کمی تعلل می‌کند و می‌گوید: «تا 10 دقیقه‌ی دیگه، آقای؟» با خوشحالی از این که سریع سفر خود را آغاز می‌کنید، نام خانوادگی خود را به او می‌گویید و به طرف صندوق می‌روید تا بلیط خود را دریافت کنید. بلیط را بررسی می‌کنید تا از صحت مندرجات آن مطمئن شوید، آن گاه می‌بینید که در آن نوشته شده است:
ساعت حرکت:4:00
سر می‌چرخانید تا از آن آقای فروشنده ساعت حرکت اتوبوس را دوباره بپرسید، اما دیگر او را در باجه نمی‌بینید. از پله‌های کنار باجه پایین می‌روید تا به جایگاه‌های سوار شدن اتوبوس برسید. آن وقت می‌فهمید که اتوبوس مربوطه هنوز درهای خود را به روی مسافران باز نکرده است. خوشبختانه شرایط جوی مساعد است و می‌توانید همان جا صبر کنید.
بالاخره ساعت 3:50 می‌شود و درهای اتوبوس گشوده. از پله‌ها بالا می‌روید و بر صندلی خود می‌نشینید. نمی‌فهمید که چرا بقیه‌ی مسافران نیامده‌اند. زمان به کندی می‌گذرد و هر چند ده دقیقه یک بار مسافری وارد اتوبوس می‌شود.
ساعت 4:45 شده است و شما بار دیگر بلیط را از جیب خود در می‌آورید تا از ساعت حرکت مطمئن شوید، همان 4:00 است... چون آدم ساده‌ای هستید، از فردی که به ظاهر کاره‌ای است، در مورد ساعت حرکت سؤال می‌کنید. می‌گوید: «همون 4ـه، ولی چی کار کنم، منتظرم مسافرا بیان.» طوری این عبارات را می‌گوید که مطمئین می‌شوید روزها قبل همه‌ی بلیط‌ها فروخته شده‌اند.
ساعت 5 شده است. خیلی از مسافران دارند به همان فرد به ظاهر کاره، اعتراض می‌کنند و شما دلیل اعتراض آنان را نمی‌فهمید. خوب همه باید صبر کنند تا مسافرها بیایند. گیرید که بلیطی فروخته نشده است، خوب مسافری باید بیاید و آن را بخرد.
بالاخره آن مسافر هم می‌آید، بر جایش می‌نشیند و اتوبوس راه می‌افتد. خوشحال می‌شوید و از آن لحظه محاسبه می‌کنید که اگر اتوبوس 14 ساعت در راه باشد... هنوز محاسبات شما به پایان نرسیده است که اتوبوس دقیقا خارج از ترمینال می‌ایستد و شاگرد راننده سر خود را از پنجره بیرون می‌کند و فریاد می‌زند: «مشهد، مشهد الآن...» این فریاد برای شما آشنا است، اما بیشتر عصبانی می‌شوید، چون اتوبوس تعدادی صندلی غیر رسمی دارد که تازه باید مسافر این صندلی‌ها بیایند و سوار شوند. اینجا است که به راه دوم سوار شدن به اتوبوس می‌رسیم.
دوم آن است که شما مثل دانشجویان بیچاره یا بعضی برادران افاغنه اصلا به سمت ساختمان ترمینال نروید. همان بیرون ترمینال جلو در خروجی اتوبوس‌ها بایستید و منتظر فریاد آشنای «مشهد، مشهد الآن...» باشید.
بالاخره این فریاد به گوش شما می‌رسد و با نگاه به شاگرد راننده می‌فهمانید که می‌خواهید سوار شوید. از شما می‌پرسد: «آقای؟» و با افتخار نام خانوادگی خود را می‌گویید. آن را روی کاغذ باطله‌ای می‌نویسد و شما را به داخل اتوبوس دعوت می‌کند، در حال که اتوبوس هم‌چنان در حرکت است. از همان جا که ایستاده‌اید به پله‌ی اول اتوبوس می‌پرید و در جستجوی صندلی خالی خود می‌گردید. در میان حدود 40 نگاه به سمت انتهای اتوبوس می‌روید.
جای شما یکی از صندلی‌های غیر رسمی است.
در هنگام پخش فیلم فقط تصویر دارید، چون صدای موتور به شما اجازه نمی‌دهد چیزی بشنوید. به دلیل بعد مسافت تصویر بسیار کوچک است، مانند این که دارید یک فیلم بدون صدا را با موبایل تماشا می‌کنید، موبایلی که صفحه‌ی نمایش‌گر آن خط‌خطی‌است.
بلیط هم ندارید، یعنی بیمه نیستید.
از همه مهم‌تر، از آن بسته‌های خوشگلی که آن 40 نفر دیگر دارند، شما ندارید. حتی لیوانی هم ندارید که بتوانید نیمه‌های شب آب بخورید.
احتمالا صندلی‌تان هم دسته ندارد، یعنی تا صبح باید زجر بکشید، همان 14 ساعت را...
حالا می‌فهمم که چرا هیچ وقت بلیط قطار مسیر تهران - مشهد و بالعکس پیدا نمی‌شود. حتی اگر بلیط روز را هم بخواهی باید از ساعت 3 بامداد روز قبل در صف بایستی...
+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 22:46  توسط مجتبی  | 

فال كباب كوبيده

پس از گذشت سال‌ها از ظهور انواع فال‌ها، مفتخرم كه فال كباب كوبيده را به عرصه‌ي رمل و اصطرلاب معرفي كنم.

حتما مستحضر هستيد كه در هنگام سيخ گرفتن كباب كوبيده، از يك ظرف آب گرم استفاده مي‌شود. نقش اين ظرف آن است كه سيخ‌گيرنده پيش از گرفتن هر سيخ دست خود را درون آن مي‌كند تا چربي گوشتي كه احيانا به دستش چسبيده است، جدا شود.

پس از اتمام فرآيند سيخ‌گيري، احتمالا آب درون ظرف طبق قوانين پيچيده‌ي ترموديناميك سرد شده است. به همين دليل ذرات چربي كه از دست جدا شده‌اند، باز هم طبق قوانين پيچيده‌ي ترموديناميك به هم مي‌چسبند و اصطلاحا جزايري روي آب تشكيل مي‌دهند. البته متخصصان امر بايد نظر بدهند، اما از آن‌جا كه به قول استاد اُدوِي هيچ چيز تصادفي نيست، شكل اين جزاير بايد ربطي به طالع و بخت سيخ‌گيرنده داشته باشد.

بنده يك نمونه از كشف خود را كه مربوط به ناهار امروز ظهر مي‌شود، خدمتتان تقديم مي‌كنم. شايد فال‌گيري از اين اطراف گذر كرد و طالع حقير را فهميد.

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 18:27  توسط مجتبی  | 

چراغ راهنمايي

فرض كنيد كه در ساعت 2 نيمه‌شب مشغول رانندگي در يكي از خيابان‌هاي اصلي شهر هستيد. شما پشت اتومبيل پژو 405 خود نشسته‌ايد و چون در اين موقع شب هيچ پرنده‌اي در خيابان نيست، با حداكثر سرعت مجاز مي‌رانيد. از دور چراغ‌هاي قرمزرنگ عقب يك خودرو توجه شما را به خود جلب مي‌كند. نزديك مي‌شويد، متوجه مي‌شويد كه آن خودرو يك پيكان زردرنگ مدل احتمالاً 56 است كه راننده‌ي آن هم دارد با حداكثر سرعت ممكن براي خودرويش، يعني 35 كيلومتر بر ساعت مي‌راند. ضمن اين كه از كنار آن عبور مي‌كنيد، با لبخندي مليح بر لب خدا را شكر مي‌كنيد كه خودروي بهتري داريد.

از آنجا كه در مشهد رانندگي مي‌كنيد، چراغ‌هاي راهنمايي حتي در ساعات اوليه‌ي بامداد هم با جديت تمام به كار خود مشغول هستند و به جاي چشمك زدن به شما، رنگ‌هاي سه‌گانه‌ي خود را به رخ شما مي‌كشند. توقف مي‌كنيد. معكوس‌شمار چراغ راهنمايي عدد 25 قرمز را نشان مي‌دهد.

نفس عميقي مي‌كشيد، همان طور كه هواي خنك را به درون ريه‌هاي خود مي‌فرستيد، چشمتان به آينه مي‌افتد. دو نقطه‌ي روشن در آينه مي‌بينيد كه احتمالا مربوط به همان اتوموبيل 31 ساله هستند. باز هم لبخندي مي‌زنيد و خدا را سپاس مي‌گوييد.

معكوس‌شمار چراغ راهنمايي عدد 17 قرمز را نشان مي‌دهد. هنوز ايستاده‌ايد. اتوموبيل 31 ساله به حدود 165 متري شما رسيده است. چون مهندس مكانيك هستيد، ذهن رياضي شما (اين قسمت به لئوناردو داوينچي مربوط مي‌شود، شايد به زودي مطلبي در همين زمينه تقديم شود) شروع مي‌كند به انجام محاسباتي پيچيده. در حالي كه معكوس‌شمار عدد 7 را نشان مي‌دهد، ذهن رياضي شما به اين نتيجه مي‌رسد كه درست در لحظه‌اي كه اتوموبيل 31 ساله و پژوي شما در كنار هم قرار مي‌گيرند، چراغ سبز مي‌شود.

حس بدي به شما دست مي‌دهد. فكر اين كه در آن لحظه‌ي حساس شما متوقف هستيد، ولي اتوموبيل 31 ساله 35 كيلومتر بر ساعت سرعت دارد، آزارتان مي‌دهد. افكار پليدي از ذهنتان مي‌گذرد، ولي تقدير را مي‌پذيريد و قبول مي‌كنيد كه از اتوموبيل 31 ساله عقب بيافتيد.

دقايقي بعد به يقين مي‌رسيد كه سرعت زياد هميشه باعث جلو افتادن نمي‌شود، زيرا اتوموبيل 31 ساله كه چند متري از شما جلوتر است موفق مي‌شود در آخرين لحظات از چراغ وظيفه‌شناس بعدي عبور كند، ولي شما بايد بايستيد.

در اين هنگام كمي احساس سوزش و خارش مي‌كنيد، چرا كه فلاشر اتوموبيل 31 ساله جلو شما خودنمايي مي‌كند...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 20:30  توسط مجتبی  | 

سلام

Halophiles are extremophiles that thrive in environments with very high concentrations of salt. High salinity represents an extreme environment that relatively few organisms have been able to adapt to and occupy. In order to survive...

http://en.wikipedia.org/wiki/Halophile

براي كسب اطلاعات بيشتر مي‌توانيد به آدرس اينترنتي فوق الذكر مراجعه كنيد. ولي اگر حوصله نداريد به عرض مي‌رساند كه “Halophile” در فهرست واژگان آريانپور اين‌گونه ترجمه شده است:

(زيست‌شناسي) موجوداتي كه در محيط يا آب‌هاي شور زندگي مي‌كنند...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 1:30  توسط مجتبی  |