تبليغاتX
گاهی باید بنویسم...

گاهی باید بنویسم...

چت در نیمه شب

در خلال چت با یکی از دوستام، این فقرات از گفتگوی ما دو تا تراوش کرد:

اون خدایی که اون بالا نشسته،
خیلی قدرت داره،
همچین ما رو می‌پیچونه،
یعنی از این رو به اون رو می‌کنه،
که آدم می‌فهمه خودش هیچ کارس؛
دقیقا در لحظه‌ای که از همه جا ناامید می‌شی...
یِهو یه روزنه‌ای برات باز می‌کنه،
که می‌فهمی کار خودشه،
و وقتی به همه چی امیدوار می‌شی...
همچین همه‌ی درا رو به روت می‌بنده،
انگار که بِهِت می‌گه:
اوهوی...
حواست باشه،
باید به من توکل داشته باشی.
وقتی که هیچ کس نمی‌تونه حرف دلت رو بفهمه،
قشنگ به حرفت گوش می‌ده،
و آرومت می‌کنه؛
و وقتی حواست بهش نیست،
یِهو خودش رو نشون می‌ده،
شرمنده می‌شی...
می‌فهمی که هیچی نیستی،
هیچی هم نیستی،
حتی همین هیچی هم نیستی،
اون وقت از با اون بودن لذت می‌بری... .

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 1:51  توسط مجتبی  | 

اتوبوس

سوار شدن به اتوبوس در ترمینال جنوب تهران (و احتمالا در بسیاری ترمینال‌های دیگر کشور ما) دو راه دارد:
اول آن است که مثل آدم‌های باکلاس به ساختمان ترمینال وارد شوید و از یکی از ده‌ها تعاونی بلیط خریداری کنید. در این روش شما مثلا ساعت 3:10 به باجه‌ی تعاونی 5 که آقایی از درون آن فریاد می‌زند: «مشهد، مشهد الآن...» مراجعه می‌کنید. از آقای فروشنده‌ی بلیط می‌پرسید: «آقا! این اتوبوس کی حرکت می‌کنه؟» فروشنده کمی تعلل می‌کند و می‌گوید: «تا 10 دقیقه‌ی دیگه، آقای؟» با خوشحالی از این که سریع سفر خود را آغاز می‌کنید، نام خانوادگی خود را به او می‌گویید و به طرف صندوق می‌روید تا بلیط خود را دریافت کنید. بلیط را بررسی می‌کنید تا از صحت مندرجات آن مطمئن شوید، آن گاه می‌بینید که در آن نوشته شده است:
ساعت حرکت:4:00
سر می‌چرخانید تا از آن آقای فروشنده ساعت حرکت اتوبوس را دوباره بپرسید، اما دیگر او را در باجه نمی‌بینید. از پله‌های کنار باجه پایین می‌روید تا به جایگاه‌های سوار شدن اتوبوس برسید. آن وقت می‌فهمید که اتوبوس مربوطه هنوز درهای خود را به روی مسافران باز نکرده است. خوشبختانه شرایط جوی مساعد است و می‌توانید همان جا صبر کنید.
بالاخره ساعت 3:50 می‌شود و درهای اتوبوس گشوده. از پله‌ها بالا می‌روید و بر صندلی خود می‌نشینید. نمی‌فهمید که چرا بقیه‌ی مسافران نیامده‌اند. زمان به کندی می‌گذرد و هر چند ده دقیقه یک بار مسافری وارد اتوبوس می‌شود.
ساعت 4:45 شده است و شما بار دیگر بلیط را از جیب خود در می‌آورید تا از ساعت حرکت مطمئن شوید، همان 4:00 است... چون آدم ساده‌ای هستید، از فردی که به ظاهر کاره‌ای است، در مورد ساعت حرکت سؤال می‌کنید. می‌گوید: «همون 4ـه، ولی چی کار کنم، منتظرم مسافرا بیان.» طوری این عبارات را می‌گوید که مطمئین می‌شوید روزها قبل همه‌ی بلیط‌ها فروخته شده‌اند.
ساعت 5 شده است. خیلی از مسافران دارند به همان فرد به ظاهر کاره، اعتراض می‌کنند و شما دلیل اعتراض آنان را نمی‌فهمید. خوب همه باید صبر کنند تا مسافرها بیایند. گیرید که بلیطی فروخته نشده است، خوب مسافری باید بیاید و آن را بخرد.
بالاخره آن مسافر هم می‌آید، بر جایش می‌نشیند و اتوبوس راه می‌افتد. خوشحال می‌شوید و از آن لحظه محاسبه می‌کنید که اگر اتوبوس 14 ساعت در راه باشد... هنوز محاسبات شما به پایان نرسیده است که اتوبوس دقیقا خارج از ترمینال می‌ایستد و شاگرد راننده سر خود را از پنجره بیرون می‌کند و فریاد می‌زند: «مشهد، مشهد الآن...» این فریاد برای شما آشنا است، اما بیشتر عصبانی می‌شوید، چون اتوبوس تعدادی صندلی غیر رسمی دارد که تازه باید مسافر این صندلی‌ها بیایند و سوار شوند. اینجا است که به راه دوم سوار شدن به اتوبوس می‌رسیم.
دوم آن است که شما مثل دانشجویان بیچاره یا بعضی برادران افاغنه اصلا به سمت ساختمان ترمینال نروید. همان بیرون ترمینال جلو در خروجی اتوبوس‌ها بایستید و منتظر فریاد آشنای «مشهد، مشهد الآن...» باشید.
بالاخره این فریاد به گوش شما می‌رسد و با نگاه به شاگرد راننده می‌فهمانید که می‌خواهید سوار شوید. از شما می‌پرسد: «آقای؟» و با افتخار نام خانوادگی خود را می‌گویید. آن را روی کاغذ باطله‌ای می‌نویسد و شما را به داخل اتوبوس دعوت می‌کند، در حال که اتوبوس هم‌چنان در حرکت است. از همان جا که ایستاده‌اید به پله‌ی اول اتوبوس می‌پرید و در جستجوی صندلی خالی خود می‌گردید. در میان حدود 40 نگاه به سمت انتهای اتوبوس می‌روید.
جای شما یکی از صندلی‌های غیر رسمی است.
در هنگام پخش فیلم فقط تصویر دارید، چون صدای موتور به شما اجازه نمی‌دهد چیزی بشنوید. به دلیل بعد مسافت تصویر بسیار کوچک است، مانند این که دارید یک فیلم بدون صدا را با موبایل تماشا می‌کنید، موبایلی که صفحه‌ی نمایش‌گر آن خط‌خطی‌است.
بلیط هم ندارید، یعنی بیمه نیستید.
از همه مهم‌تر، از آن بسته‌های خوشگلی که آن 40 نفر دیگر دارند، شما ندارید. حتی لیوانی هم ندارید که بتوانید نیمه‌های شب آب بخورید.
احتمالا صندلی‌تان هم دسته ندارد، یعنی تا صبح باید زجر بکشید، همان 14 ساعت را...
حالا می‌فهمم که چرا هیچ وقت بلیط قطار مسیر تهران - مشهد و بالعکس پیدا نمی‌شود. حتی اگر بلیط روز را هم بخواهی باید از ساعت 3 بامداد روز قبل در صف بایستی...
+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 22:46  توسط مجتبی  | 

نعمت

آدم گاهی وقتا که به خودش نگاه می‌کنه، می‌بینه که تو یه دریای ... غرق شده. (خیلی فکر کردم که به جای این سه تا نقطه چی بذارم، ولی کلمه‌ای به جز «نعمت» پیدا نکردم) اون وقت دچار یه بهت زدگی غریب می‌شه. هی می‌گه که:

خدایا! آخه مگه من چی کار کردم که تو این همه به من لطف می‌کنی؟

لااقل اگه من هی بهتر می‌شدم، اون وقت یه چیزی، ولی حالا که

تَتَحَبَّبُ إلَینا بِالنِّعَم، وَ نُعارِضُکَ بِالذُّنوب...

اون وقته که یه جورایی می‌فهمه که یکی دیگه اون بالا بالاها نشسته و هر لحظه هواشو داره.

خدایا! به همه‌ی این آدما جنبه بده تا قدر نعمتاتو بدونن و شکر اونا رو به جا بیارن

و بدونن که دارن امتحان پس می‌دن...

يا مُبتَدِئاً بِالنِّعَمِ قَبلَ استِحْقاقِها

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 18:6  توسط مجتبی  | 

روزهای...

شايد خيلي‌ها انتظار داشته باشند كه در اين روزهاي ... چيزي بنويسم. اما ترجيح مي‌دهم كه سكوت كنم، يعني اين روزها دلم اصلا نمي‌خواهد كه بنويسم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 0:46  توسط مجتبی  | 

این کجا و آن کجا...

تام گفت: «من از نجات جهان حرف نمي‌زنم. الآن در شرايطي هستم كه فقط مي‌خواهم خودم را نجات بدهم، و بعضي از آن‌هايي كه دوست دارم. مثل تو ناتان و تو هري.»

هري گفت: «چرا اين قدر گرفته‌اي جوان؟ داري بهترين شامي را مي‌خوري كه در چند سال اخير گيرت آمده...»

تام: «قبول ندارم. شما هم به اندازه‌اي احساس بدبختي مي‌كنيد.»

ناتان: «هري درست مي‌گويد، تام. اوضاع آن‌قدرها هم بد نيست.»

تام: «اين طور نيست. اوضاع بسيار هم بد است، شايد از بد هم بدتر است.»

هري: «لطفا توضيح بده. منظورت از اوضاع چيست؟ من ديگر نمي‌دانم داريم درباره‌ي چه صحبت مي‌كنيم.»

تام: «از دنيا حرف مي‌زنيم. از حفره‌ي درشت سياهي كه اسمش را گذاشته‌ايم دنيا.»

هري: «آه، دنيا. خوب معلوم است. بايد بر زبان آورد؟ دنيا بوي گند مي‌دهد. اين را همه مي‌دانند. اما تا آن‌جا كه مي‌توانيم در تلاشيم كه از آن دوري كنيم، غير از اين است؟»

تام: «نه، تا خرخره در آن فرو رفته‌ايم؛ چه بخواهيم، چه نخواهيم. از همه طرف ما را احاطه كرده است و هر بار كه سر بالا مي‌كنم تا آن را بنگرم، از نفرت لبريز مي‌شوم. از غم و نفرت... و اين كه اين مملكت دارد به جاي تحمل‌ناپذيري تبديل مي‌شود... موفقيت سرمايه‌داري بي‌آن‌كه هيچ چيز جلودارش باشد... ديگر نمي‌توانم تحمل كنم آقايان، مي‌خواهم راهم را بكشم و بروم.»

هري: «بروي؟ كجا بروي؟ به كره‌ي ژوپيتر؟ به پلوتون؟ به كره‌اي دركهكشاني ديگر؟ بيچاه تام، تك و تنها، مثل شازده كوچولو روي سنگش در وسط فضا.»

---------------------------------------------------------------------

خداوند با دستان تو ستمگران را مي‌كُشد،

شعائر دين را باز مي‌گرداند،

آفاق جهان را روشن مي‌سازد،

آرامش و صلح را از كران تا كران برقرار مي‌كند،

كودكي كه در گهواره آرميده آرزو مي‌كند كه بتواند به سوي تو بشتابد،

وحشيان صحرا آرزو مي‌كنند كه بتوانند به سويت راهي يابند،

اقطار و اكناف جهان سبز و خرم مي‌شود،

بنیان حق استوار مي‌شود...

هر كسي به خدا توكل كند، خداوند او را بس است. خداوند امر خود را به پايان مي‌رساند.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 2:18  توسط مجتبی  | 

فال كباب كوبيده

پس از گذشت سال‌ها از ظهور انواع فال‌ها، مفتخرم كه فال كباب كوبيده را به عرصه‌ي رمل و اصطرلاب معرفي كنم.

حتما مستحضر هستيد كه در هنگام سيخ گرفتن كباب كوبيده، از يك ظرف آب گرم استفاده مي‌شود. نقش اين ظرف آن است كه سيخ‌گيرنده پيش از گرفتن هر سيخ دست خود را درون آن مي‌كند تا چربي گوشتي كه احيانا به دستش چسبيده است، جدا شود.

پس از اتمام فرآيند سيخ‌گيري، احتمالا آب درون ظرف طبق قوانين پيچيده‌ي ترموديناميك سرد شده است. به همين دليل ذرات چربي كه از دست جدا شده‌اند، باز هم طبق قوانين پيچيده‌ي ترموديناميك به هم مي‌چسبند و اصطلاحا جزايري روي آب تشكيل مي‌دهند. البته متخصصان امر بايد نظر بدهند، اما از آن‌جا كه به قول استاد اُدوِي هيچ چيز تصادفي نيست، شكل اين جزاير بايد ربطي به طالع و بخت سيخ‌گيرنده داشته باشد.

بنده يك نمونه از كشف خود را كه مربوط به ناهار امروز ظهر مي‌شود، خدمتتان تقديم مي‌كنم. شايد فال‌گيري از اين اطراف گذر كرد و طالع حقير را فهميد.

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 18:27  توسط مجتبی  | 

چراغ راهنمايي

فرض كنيد كه در ساعت 2 نيمه‌شب مشغول رانندگي در يكي از خيابان‌هاي اصلي شهر هستيد. شما پشت اتومبيل پژو 405 خود نشسته‌ايد و چون در اين موقع شب هيچ پرنده‌اي در خيابان نيست، با حداكثر سرعت مجاز مي‌رانيد. از دور چراغ‌هاي قرمزرنگ عقب يك خودرو توجه شما را به خود جلب مي‌كند. نزديك مي‌شويد، متوجه مي‌شويد كه آن خودرو يك پيكان زردرنگ مدل احتمالاً 56 است كه راننده‌ي آن هم دارد با حداكثر سرعت ممكن براي خودرويش، يعني 35 كيلومتر بر ساعت مي‌راند. ضمن اين كه از كنار آن عبور مي‌كنيد، با لبخندي مليح بر لب خدا را شكر مي‌كنيد كه خودروي بهتري داريد.

از آنجا كه در مشهد رانندگي مي‌كنيد، چراغ‌هاي راهنمايي حتي در ساعات اوليه‌ي بامداد هم با جديت تمام به كار خود مشغول هستند و به جاي چشمك زدن به شما، رنگ‌هاي سه‌گانه‌ي خود را به رخ شما مي‌كشند. توقف مي‌كنيد. معكوس‌شمار چراغ راهنمايي عدد 25 قرمز را نشان مي‌دهد.

نفس عميقي مي‌كشيد، همان طور كه هواي خنك را به درون ريه‌هاي خود مي‌فرستيد، چشمتان به آينه مي‌افتد. دو نقطه‌ي روشن در آينه مي‌بينيد كه احتمالا مربوط به همان اتوموبيل 31 ساله هستند. باز هم لبخندي مي‌زنيد و خدا را سپاس مي‌گوييد.

معكوس‌شمار چراغ راهنمايي عدد 17 قرمز را نشان مي‌دهد. هنوز ايستاده‌ايد. اتوموبيل 31 ساله به حدود 165 متري شما رسيده است. چون مهندس مكانيك هستيد، ذهن رياضي شما (اين قسمت به لئوناردو داوينچي مربوط مي‌شود، شايد به زودي مطلبي در همين زمينه تقديم شود) شروع مي‌كند به انجام محاسباتي پيچيده. در حالي كه معكوس‌شمار عدد 7 را نشان مي‌دهد، ذهن رياضي شما به اين نتيجه مي‌رسد كه درست در لحظه‌اي كه اتوموبيل 31 ساله و پژوي شما در كنار هم قرار مي‌گيرند، چراغ سبز مي‌شود.

حس بدي به شما دست مي‌دهد. فكر اين كه در آن لحظه‌ي حساس شما متوقف هستيد، ولي اتوموبيل 31 ساله 35 كيلومتر بر ساعت سرعت دارد، آزارتان مي‌دهد. افكار پليدي از ذهنتان مي‌گذرد، ولي تقدير را مي‌پذيريد و قبول مي‌كنيد كه از اتوموبيل 31 ساله عقب بيافتيد.

دقايقي بعد به يقين مي‌رسيد كه سرعت زياد هميشه باعث جلو افتادن نمي‌شود، زيرا اتوموبيل 31 ساله كه چند متري از شما جلوتر است موفق مي‌شود در آخرين لحظات از چراغ وظيفه‌شناس بعدي عبور كند، ولي شما بايد بايستيد.

در اين هنگام كمي احساس سوزش و خارش مي‌كنيد، چرا كه فلاشر اتوموبيل 31 ساله جلو شما خودنمايي مي‌كند...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 20:30  توسط مجتبی  | 

سلام

Halophiles are extremophiles that thrive in environments with very high concentrations of salt. High salinity represents an extreme environment that relatively few organisms have been able to adapt to and occupy. In order to survive...

http://en.wikipedia.org/wiki/Halophile

براي كسب اطلاعات بيشتر مي‌توانيد به آدرس اينترنتي فوق الذكر مراجعه كنيد. ولي اگر حوصله نداريد به عرض مي‌رساند كه “Halophile” در فهرست واژگان آريانپور اين‌گونه ترجمه شده است:

(زيست‌شناسي) موجوداتي كه در محيط يا آب‌هاي شور زندگي مي‌كنند...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 1:30  توسط مجتبی  |